تبليغاتX
مراددولتیاری-هرسین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 11:53 توسط دولتیاری |

سربازي به نام نوبوشيج نزدهاكوين ،استادذن

 

آمدوپزسيد(آياواقعابهشت وجهنم وجوددارد؟)

 

هاكوين پرسيد(توكيستي؟)جنگجوپاسخ داد

 

من سامورايي ام .هاكوين باتعجب گفت توسربازي؟

 

كدام فرمانروايي تورانگهبان خودمي كند؟چهره ي تو

 

بيشترشبيه گداهاست.نوبوشيج به قدري عصباني شد

 

كه دست بردتاشمشيرش رابكشد،ولي هاكوين

 

 ادامه داد:(پس شمشيرهم داري!سلاحت احتمالا

 

 كندترازآن است كه بتواندسرمراببرد)وقتي نوبوشيج

 

شمشيرش راكشيد،هاكوين گفت:

((اكنون دروازه هاي هاي جهنم بازمي شود!))

 

.بااين حرف سامورايي كه تاديب استادرادريافته بود

 

شمشيرش راغلاف كردوتعظيم نمود..هاكوين گفت:

 

((اكنون دروازه هاي بهشت بازمي شود.))

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 6:22 توسط دولتیاری |

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 22:30 توسط دولتیاری |

                                  قيصرامين پور:

وقاف

حرف آخرعشق است

آنجاكه نام كوچك من

آغازمي شود

 

 

اين حنجره، اين باغ صدارانفروشيد

 

اين پنجره ،اين خاطره هارانفروشيد

 

 

درشهرشماباري اگرعشق فروشي است

 

 هم غيرت آبادي مارانفروشيد

 

 

تنها،به خدادلخوشي مابه دل ماست

 

صندوقچه ي رازخدارانفروشيد

 

 

سرمايه ي دل نيست به جزاشك وبه جزآه

 

پس دست كم اين اب وهوارانفروشيد

 

 

دردست خداآينه اي جزدل مانيست

 

آئينه شمائيدشمارانفروشيد

 

 

درپيله ي پروانه به جزكرم نلولد

 

پروانه ي پروازرهارانفروشيد

 

 

يك عمردويديم ولب چشمه رسيديم

 

اين هروله ي سعي وصفارانفروشيد

 

 

 

دورازنظرماست اگرمنزل اين راه

اين منظره ي دورنمارانفروشيد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 22:20 توسط دولتیاری |

                                    

                          عوامل نخبه ستيزي (2)

 

يكي ديگرازعوامل نخبه ستيزي بدبيني ها وسوءظن ها

 

وتنگ نظري هاي سياسي است.

 

حقيقت آن است كه علم ازآن جهت كه  علم است در

 

چهارچوب سياسي وجناحي خاصي قرارنمي گيرد

 

واين محدوديتها را برنمي تابدوشان آن فراترازاين

 

قالب بندي هاي بعضاذهني ووهمي مي باشد.

 

اماآنان كه به بيماري سياست زدگي (نه سياسي بودن )

 

دچارندتوانائي درك وپذيرش اين موضوع راندارند

 

هركه درمقابل آنان سرتسليم وكرنش فرودنياورد

 

وتكراركننده ي باورهاي آنان نبا شدمطرودوكنارزده

 

وغيرقابل قبول است .سوگمندانه بايدگفت كه جامعه گاه

 

شاهدانديشه هاي خام وسطحي دراين زمينه است.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 21:36 توسط دولتیاری |

 

 

دبیرخانه ی همایش نخبگان :

 

به بهترین آهنگ وسرود برای

  

شعرزیرجایزه داده می شود:

 

 

 

10 تا پرستو با هم يكباره پر كشيدند


در آسمان آبي پر پر پر پريدند


با پر زدن رسيدندبه يك درخت گردو


يكي يكي نشستندبه روي شاخه او


اتل متل توتوله ده تا پرستو داريم


دانه به دانه حالاآنها را مي شماريم


يكي كه خسته تر بوداز روي شاخه افتاد


خدا كند نيفتدبه دست مرد صياد


اتل متل توتوله9 تا پرستو مانده


هر شاخه اي، يكي رابه روي خود نشانده

 

يكي از آن ميانه گرسنه بود و پر زد


براي دانه خوردن به دشت و لانه سرزد


اتل متل توتوله نه 10 تا و نه 9 تا


8 تا پرستو مانده روي درخت زيبا

 

پرستوي قشنگي كه تشنه بود و بي تاب


پريد به سوي چشمه براي خوردن آب


اتل متل توتوله نه تشنه و نه خسته


7 تا پرستو حالاروي درخت نشسته

 

پرستويي هم آرام چيزي نگفت ودر رفت


به جاي دور دوري پريد و بي خبر رفت


اتل متل توتوله پرستو آي پرستو


6 تا پرستو مانده سر درخت گردو

 

اتل متل توتوله شعر و شكوفه و قند


5 تا پرستو مانده5 تا پرستو رفتند


يکي که بازيگوش بودکرمي از آن بالا ديد


براي خوردن آن پر زد و پر پر ، پريد

 

يكي نماند و برگشت دلش به تاپ تاپ افتاد


بايد به جوجه هايش دوباره دانه مي داد


4 تا پرستو مانده بقيه پر كشيدند


اتل متل توتوله پرستوها پريدند

 

از آن چهار پرستويكي،براي بازي


پريد و پر زد و رفت به دشت سبز و بازي


اتل متل توتوله از آن همه پرستو


فقط 3 تا نشسته روي درخت گردو

 

يكي از آن 3 تا هم پريد و رفت به باغي


نشست ودرد دل كرد با جوجه  ی كلاغي


اتل متل توتوله دويدم و دويدم


به روي تك درختي 2 تا پرستو ديدم

 

از آن 2 تا،يكي هم نه جيك زد ونه فرياد


به دنبال بقيه به فكر رفتن افتاد


اتل متل توتوله نه 6 تا و نه 8 تا


نشسته 1 پرستوبدون دوست وتنها


نشسته بود پرستو بدون يار و تنها


كه ديد دوباره برگشت پرستويي به آنجا


كنار هم نشستند2 تا پرستو با هم


سلام و حال و احوال نه غصه بود نه غم


اتل متل 10 و 9توتوله8 و 7 تا


به 6 و 5 رسيدندپرستوهاي زيبا


ولي كلاغ،كلاغ پردوباره پر كشيدند


4 و 3و 2و 1پرستوها پريدند

 

صدايي آمد انگار!؟صداي پرپر آمد


2 تا بودند و ديدندكه يار ديگر آمد


سلام به روي ماهت كجا بودي؟ بفرما!


3 تا شديم. چه بهتر!من و تو مي شود«ما»


2 تاي ديگر آمد۲
 و 3 مي شود چند؟


3 و 2 مي شود 5ترانه بود و لبخند


2 پر، 2پر ، 4 پر


3 تا پرستو برگشت۳
 تا و 5 تا شد چند؟


6 و 2 مي شود 8پرستوهاي زيبا


دوباره پركشيدندكنار هم پريدند


به ابرها رسيدند


2 تا پرستو برگشت
دوباره 10 پرستو


دوباره 10 پرنده
و يك درخت گردو



شاعر : مصطفي رحماندوست

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 10:6 توسط دولتیاری |

 

 

                  
وقتي جهان

از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي يأس مي آيد
وقتي که يک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبديل مي کند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است
(قيصر امين پور)

 

* دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 23:27 توسط دولتیاری |